ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390
دم حجله  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 10 شهریور ماه سال 1390

عزم خواب داشتیم که ناله و فریادشان از پنجره اتاق ریخت روی آرامش قبل از خوابمان.

جوان از لابلای دندانهای به هم فشرده اش غرش می کرد: نسرین! بخواب. ساعت یک نصف شبه.

یک هفته ای بود که اثاث آورده بودند و همین دو شب پیش کلی مهمان داشتند  و چراغانی و صدای دایره و تنبک که تا رفتن مهمانها و تبریک گفتن های پایانی ادامه داشت.

دخترک نفس زنان و بریده بریده التماس می کرد: غلط کردم .. غلط کردم ... نفهمیدم. ببخشید تو رو خدا ببخشید ..

- نزدیک من نیا نسرین. بتمرگ همون ور

- چشم خوابیدم .. خوابیدم..... تو رو خدا ببخشید حامد جان ..

- لا اله الا الله. حالا اگه خر فهمید. ببر صداتو صبح هزار تا کار دارم

- ای جان! .. ای جان ..

مرد منفجر شد: نفست بهم نخوره نسرین. بدم اومده ازت. از نفست بدم میاد. از اون موهات بدم میاد..

- حامد جان بزار ارضات کنم. بزار ارضات کنم راحت شی

- فقط دستت بهم بخوره ببین چیکارت می کنم. جرات داری به من دست بزن... بیزارم از تو و از اون کار.

دختر ناامیدانه می نالید اما دست بردار نبود.

بلند شدیم و رفتیم توی هال. به وضوح دست و پای هردومان می لرزید. صدای تلویزیون را کمی بالا بردیم و آرزو کردیم که دخترک امشب بلایی سرش نیاید.

پس از مدتی ناگهان صدای فریاد و لرزش گنگ کوبیده شدن چیزی.

مضطرب به اتاق دویدیم. جوان با دندانهای فشرده زور میزد: بخواااب

و خوشبختانه صدای سماجت ملتمسانه دختر: آروم باش عزیزم. آروم عزیزم. چشم می خوابم. تو آروم باش

- نسرین خودتو جمع کن. بزار دهنم بسته بمونه.

دختر آهسته چیزی گفت

پسر سر ریز شد: تو اگه یک ذره شعور داشتی.. برگشته میگه تو منو برای همین میخوای. من اگه فقط دنبال این بودم که پول میدادم هرشب یکی رو میاوردم

- غلط کردم. به خدا شوخی کردم

- فکر کردی خیلی بامزه ای ها؟ همینه دیگه خونه ی باباتون هر چی به دهنتون رسیده گفتین و به روتون خندیدن که اینجوری ......

- حامد جان..

- مرض حامد. همون طرف بتمرگ

....

دو ساعتی طول کشید تا صدایشان قطع شد. تمام طول روز فردا درب آپارتمانشان قفل بود. تا اینکه آخر شب برگشتند. گویی برای تکرار نمایش دیشب. دو ساعت تمام بی کم و کاست.

شب سوم شب جمعه بود. نیامدند.

بعد از دو شب بی خوابی توانستم به موقع بخوابم و صبح جمعه زودتر بیدار شدم. رفتم روی تراس هوایی بخورم. مشغول تماشای کوچه بودم که صدای بسته شدن کرکره آپارتمانشان را شنیدم و لحظاتی بعد مرد جوان به همراه دو جوان دیگر از ساختمان خارج شدند.

جوان سندل به پا داشت و با سوییچ ماشینی که دستش بود بازی می کرد و دو همراهش هرکدام یک کوله ی بزرگ به دوش می کشیدند.

چنار  چاپ
تاریخ : سه شنبه 24 خرداد ماه سال 1390
زیر سیطره ی سایه ی چتر سنگین این گردوی تناور

کدام امیدت قد می کشد

نهال نحیف چنار!


برگ های رنگ پریده ات هوای کدام شعاع گرمابخش را نفس می کشند

                          که بازتاب نور از کوه و دشت سرگرمشان نمی سازد


آه !

دستان گرسنه ی باغبان اگرت به جرم بی باری از بن برنکند

باد وحشی اگر ساقه ی بلند و باریکت را فرونشکند

ریشه هایت اندک آبی بیابند

و سالها شاخ و برگ نگسترانی و تنها به سوی خورشید تن برکشی


یک روز شاید میهمان سفره ی بی دریغ آفتاب رهایی گردی.


اما چنان روزی

آیا هیچ به چنار می مانی؟

رستگاری  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1390

من رسول ابلیسم

کیشم پرسش است و احتجاج

به دینم درآیید اگر تاب دوزختان هست

خدای خردکُش نمی پرستم

از فرای زمین هیچ فرمانی برنمی تابم

هیچ بهشتی وعده گاه یارانم نیست

حوران به اشکی نمی بخشم

پای در سنگلاخ بی انتهای اندیشه دارم

به دینم درآیید تا رانده شوید

به دینم درآیید تا رستگار شوید


مادرانه  چاپ
تاریخ : شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1390

آی جوونا کجایین؟

کی پیش من می‌آیین؟

بیاین که شب بلنده

باخته هرکی نخنده

بیاین که شب درازه

مهمونی چاره سازه

برقصیم و بخونیم

دور آتیش بمونیم

ببین و نپرس رو باره

پیشم بیاین دوباره

انجیر و پسته هم هست

امشب یه قصه هم هست

قصه ی من قشنگه

پر از امید و رنگه

جدیده عهد بوق نیس

راست راسیه دروغ نیس

لیلی و مجنون نمی گم        شاه پریّون نمی گم

چیزی به جز حکایت          یه مرد حیرون نمی گم

اسمش چی بود؟ مشتی مراد

شاید کسی یادش نیاد

مشتی ما کجایی بود؟

به کسی نگین، هوایی بود

بی حرف پیش و بی نظر

مشتی می خواست بره سفر

چشمای بی قراری داشت

دلخوشی رو زمین نداشت

دلش می خواست آزاد باشه

اسیر نباشه شاد باشه

به مردمش نداشت امید

فرشته ها رو خواب می دید

از پشت بوم خونه شون

یه شب به شوق آسمون

رو اسب بالدارش پرید

به دشت آسمون رسید

گیس سپید و صاف ماه

پهن شده بود میون راه

ستاره ها چشمک زنک

اون دوردورا، نزدیک ترک

ابرای پاره پاره

سرگردون و آواره

کنارش می گذشتن

ور دلکش نشستن

گل گفتن و شنیدن

گریه کردن٬ خندیدن

                                  یه ابر پنبه پرسید:

گیرم که بالا رفتی

اون سر دنیا رفتی

مشتی مراد قندی

اسبت کجا می بندی؟

                               

                                مشتی مراد لبخندید:

زیر درخت نرگس

داغت نبینم هرگز

کنار تخت حوری

قلیون و قند و قوری

زیر درخت آلو

داغت نبینه خالو


ابرا پیشش نموندن

می رفتن و می خوندن:

اون طرفا درخت نیس

حوری و حوض و تخت نیس

هرکی بهشتش اینه

روزگارش همینه

درد و بلات بخوره زمین!

فرشته ها رو خواب نبین


      بهشت اونجاست که هر کس

خشتی رو خشت بزاره

     فرشته است اون که بذری

تو خاک خشک بکاره

.....


آی جوونای دل پاک

پاشین دوباره از خاک

به دوزخ تن نبازیم

بیاین بهشت بسازیم

تابستان 81 - بهار 90

   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>