X
تبلیغات
رایتل

عمو جواد

یادداشت‌های پراکنده‌ی جواد رجبی

از سنگ ناله خیزد

"قابلی ندارد

از آب گذشته است دلم

فقط فراموشش نکنی

از آب که گذشتی 

*

ما که عمرا رهایتان کنیم؛

از پیچک دستانمان که گریختید

چشم هامان دست به دامن قدم هاتان می شود.

بیرون از برد مفید کورسوی نمور نگاهها

روحمان همسفر شماست. 

راستی! به روح که اعتقاد دارید؟! 

آری بخندید عزیزانم

بگذارید مثل همیشه گرد هم شاد باشیم

شاد مثل لحظه ای که شما را یافتیم

قلب ساده و مهربانتان را دیدیم و عاشقش شدیم

و شما نیز

 از ورای چهره ی سردمان

           زبان گاه ولگردمان

 مشغله های بی پایانمان

از ورای ظاهرمان

حرارت دلهای سرخ ما را دیدید و دل به دوستیمان سپردید.

پشیمان که نیستید؟

گرداگردتان را نگاه کنید؛

این اعجاز دوستی است." 

 

انشای بالا را نوشته بودم که توی خونه ی حجت و نرگس براشون بخونم. اما اشکهای نرگس رو که دیدم و لبخندهای گس حجت رو برای کنترل خودش و همسرش و محیط، هرچه روی مبل جابجا شدم دستم نرفت کاغذی رو که موقع سیاه کردنش بارها بغضم ترکیده بود از جیبم در بیارم. همونطور که  زبونم نچرخید ترانه ی خون بازی رو که از دو هفته پیش جسته بودم و تمرین کرده بودم و اتفاقا نرگس هم اون  شب درخواست کرد، بخونم.

هنوز هم نمی دونم کدوم کار درست تره. شما بگید. آیا همچین وقتی باید دل به سیل احساسات سپرد و گریست و به زبان آورد که چقدر جاشون خالی میشه و چقدر این شبها با خاطرشون بیخوابی کشیده ای و اینروزها ابر سیاهی که روی دلت سایه انداخته چقدر با بهانه و بی بهانه باریده؟ آیا بهتره دونه های دلت رو نشون بدی تا علیرغم سپری شدن چند لحظه ی پر اشک و آه، عزیزانت از دونستن موج عشق پیرامونشون دلگرم و سرمست بشن، یا اینکه باید برای رعایت حالشون و آسونتر کردن دل کندنشون و استوار شدن قدم هاشون توی خودت بریزی و دم برنیاری؟

باور کنید هنوزم نمی دونم کدوم درست تره. فقط با خودم گفتم شاید اونچه انجامش برای من سخت تره کار مفیدتری باشه...

تاریخ ارسال: جمعه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 01:31 ب.ظ | نویسنده: - | چاپ مطلب 9 نظر