X
تبلیغات
رایتل

عمو جواد

یادداشت‌های پراکنده‌ی جواد رجبی

انتظار

آستینِ فعلا خالیت را، طاقت نیاوردم و بوسیدم. دلم غنج رفت. 

باچه ذوقی مادرت خریدهای تازه اش را به صف می کند. 

مادرت؟! ...

چه حس غریبی دارم این نخستین بار که عشق زندگیم را اینگونه می نامم. نمی دانم با آمدنت کدام داشته های دیگرم را باید به تو هبه کنم. اما دلمشغولیم اینها نیست. 

تمام ذهنم درگیر تصویر کردن لحظه ایست که با انگشتهای ترد و کوچکت سبابه ام را چنان محکم بفشاری که گویی از چاه عدم به ریسمان زندگی چنگ انداخته ای.

تاریخ ارسال: جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:45 ق.ظ | نویسنده: - | چاپ مطلب 5 نظر