X
تبلیغات
رایتل

عمو جواد

یادداشت‌های پراکنده‌ی جواد رجبی

غروب

بر کشتی ِ غروب


هیهای ِ رؤیت ِ سیاهی ِ فتحی قریب را


فریاد کرده از فراز سپیدار خشک باغ


مُشتی کلاغ.

به: فاطمه حسینی فر عزیز



پی نوشت: توی محوطه ی باز جلوی دانشکده ی علوم و کلاسهای مشترک شوکت آباد نشسته بودم. خورشید یه جایی نزدیک اونجا که رشته کوهها سر فرو می کنن توی زمین و تموم می شن داشت غروب می کرد. از افق مقابل کم کم داشت سیاهی پدیدار می شد. انگار تو پهنه ی بیکران دریا خشکی دیده باشی. صدای کلاغا بلند بود... دست به قلم شدم.
مدتی مست این کار بودم. فکر می کردم چه شاهکاری نوشتم. عجب تابلوی موجزی خلق کردم. اما هربار اینو برای دوستی خوندم حیرون نگاهم کرد. یکی هم بهم گفت یکسری کلمات قلمبه ست که چندان معنایی از توش در نمیاد. دیگه به این نتیجه رسیده بودم که باید چند بند به اولش اضافه کنم تا از این گنگی در بیاد و معلوم بشه چیو دارم به چی تشبیه می کنم. مثلا: "همچون حرامیان آبهای .. فلان" اما نمی آمد. تا اینکه امروز زیر یکی از پستهای قبلی، کامنت فاطمه حسینی فر رو دیدم. چه لذتی داره ببینی یکی هنوز داره باهات و با شعرت همون طوری که هست، خاطره بازی میکنه. کسی که کم دیدیش، سالهاست ندیدیش و شاید دیگه هرگز نبینیش. گرچه دیر نوشته ش رو خوندم اما باعث شد این بشه بهترین کادوی تولدم

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 01:52 ب.ظ | نویسنده: - | چاپ مطلب 7 نظر